کامنت يکى از دوستان ايدهى جالبى بود براى نوشتن. در عين حال به سبب اين مسئله تعدادى از لينکهاى بىمورد نيز هم حذف شدند و اميد است که در آيندهاى نزديک اين لينکها به سر و سامانى برسند. در هر حال مناسب ديدم تا در مورد وبلاگهايى که مىخوانم و لينکشان را ضميمهى ستون سمت چپ وبلاگم کردهام کمى حرف برانم. بنظر خودم، اين مطلب بيشتر از من، براى صاحبان اين وبلاگها جذاب است. پس بسمالله ...
اعترافات یک ذهن خطرناک
على نويسندهى اين وبلاگ است. على از بچههاى دانشگاه بود و شايد برخوردمان در دنياى مجازى بيشتر و با کيفيتتر از دنياى حقيقى باشد. چند بارى به وبلاگش سر زدم. اما خُب او مدت مديدى نوشتن را کنار گذارد و خوانندگانش (از جمله من) پراکنده شدند. الان سرى به وبلاگش زدم. فرصتى دست بدهد، خواندن نوشتههاش را از سر مىگيرم.
الاغ کتابخون
وبلاگ حسن، پسر دائى عزيز است. ايشان بواسطهى فعاليت و علاقهاش در تئاتر و بازىگردانى، مهارت خاصى در برجسته نمودن نکات خاص آن هم در قالب طنز دارد. خوب يادم هست که اولين کسى بود که مرا با ماهنامهى "طنز پارسى" و بعد "طنز و کاريکاتور" آشنا کرد. وبلاگ او نيز مبتلا به مرض دير بروزرسانى هست. همين مىشود که پُستها را دير مىخوانم.
آواى بىصدا
آوا را چند سالى مىشود که مىشناسم. وبلاگش را هم مىخوانم و هميشه او را ملامت مىکنم! اينکه خيلى شخصى مىنويسد و تنها زمانهايى به سراغ نوشتن مىرود که از در و ديوار شکايت دارد. در هر صورت باز هم توصيه مىکنم در زندگىات تجديد نظر کنى آوا جان! حرفى که پدر و مادر گرامم همواره به فرزندشان گوشزد مىکنند!
توکاى مقدس
به واسطهى هنردوست بودنم! (لااقل اينطور نشان مىدهم!) نوشتههاى توکا نيستانى را زمانى مىخواندم که خُب مدت زمانى زياديست فکر کنم که نخواندهام! جناب نيستانى کاريکاتوريست قهاريست (نمىدانم، شايد به کارهاى ايشان کارتون اطلاق مىشود) و بنظرم در نوشتن نيز تسلط چشمگيرى دارد.
حس يازدهم و تُف سربالا !!!
و آرش ...
آرش فعالترين وبلاگنويسيست که تاکنون ديدهام و دور و اطرافم بوده است. با آرش همدانشگاهى بودم اما اولين برخورد ما باز هم در اين دنياى مجازى صورت گرفته است (اينطور متواتر است!). به قول خودش اون يک "تاپالهى مو فرفرى است!". اين توصيف يک شخص از خودش آنقدر هنرمندانه بود که از همان ابتداى آشناييمان تاکنون در ذهنم باقى مانده است. او خوب مىنويسد و گرماى حاصل از تضاد موجود ميان کلمات جملهاش، انسان را پخته مىکند. آرش گاهگاه به قرآن نيز سرک مىکشد ... چيزى که در ساير وبلاگنويسان دور و اطرافم کم ديدهام و آفرين به او. البته بنده وبلاگ "تُف سربالا !!!" که سال به سال بروز مىشود را بيشتر دوست مىدارم و هميشه از خنده به دو نيم تقسيم مىشوم (معادلش چه مىشد؟!!!). آرش در کنار نوشتههايش شخصيت جالب و جذابى دارد و غيره! در ضمن معرفت نيز در اون موج مىزند و يا اون در معرفت موج مىزند ... نمىدانم!
زندگى جاى ديگريست
از ديدگاه پانى و بهروز زندگى جاى ديگريست ...
نوشتههاى پانى را نيز مىخوانم هر چند او نيز کمى دير بروز مىکند و به مثابهى ما جماعت بيکار و بىعار نيست! همين مىشود که هماکنون متوجه شوم که دو مطلب را هنوز نخواندهام! در نوشتههاى پانى کلمات بخوبى در کنار يکديگر قرار گرفتهاند، بهگزينى واژهها رعايت مىشود و قدرت فضاسازى او بوضوح مشاهده مىشود. از اين هم نبايد بگذريم که همواره نظرات و حرفهاى او در مورد مطالب، رويهى تازهاى را برايم آشکار مىسازد. خدايا به آن آنى ده که آن به ...
زندگى بانو
نوشتههاى او را نيز زمانى مىخواندم، اما امروزه ديگر کمتر. بنظرم و با توجه به نوشتههاى پيشين، فکر مىکنم او نيز خيلى سربسته و شخصى مىنويسد. بگونهاى که کار براى خواننده سخت مىشود. هر چند لازم مىدانم چرخى در نوشتههاى کنونىاش بزنم.
ماهی سرخ کوچولو
سمانه از بچههاى فليکرى هست که مدتى در تحريم بسر مىبرد! اما گويى رفع تحريم شده است. شعرهاى او بخوبى در زبان مىچرخند، معنادارند و موزناند ... هر چند هماکنون يک مطلب عقبم!
راننده تاکسى
نکتهسنجى رانندهى ما زبانزد خاص و عام است. اون بگونهاى با تاکسىاش در ميان مسائل و مشکلات اجتماعى لايى مىکشد و ويراژ مىدهد که گويى رانندهى مسابقات فرمولا وان است! طنز در نوشتههاى ايشان نيز موج مىزند و بايد بگويم بنده همواره و مشتاقانه مشترى تاکسى ايشان هستم!
A Happy Depressed
شهرزاد دست آرش را در بروزرسانى وبلاگ از پشت بسته است! اين را مىگويم تا خجالت بکشد! اما خُب، نوشتههايش را مىشود به زور تحمل کرد و مىتوان از اوضاع خانه، اوضاع دانشگاه، اوضاع يلدا و حال و روز اصغر آقا، بقال دم محل آگاهى پيدا کرد. در واقع يک خبرنامهى محلى آنلاين! اما از شوخى گذشته، شهرزاد خواندنى مىنويسد و از وقايعالتفاقيه که در روز برايش اتفاق مىافتد مىتوان چيزهاى دندانگيرى استخراج کرد. مانند زمانى که فنچهاى خانهشان، مفهوم آزادى را لمس کردند و نشان دادند عشق به آزادى در وجود هر جنبندهاى موج مىزند، چه برسد به انسان ... در عين حال شهرزاد عقايدش را که در نوع خود جالب و قابل احترام هستند را در وبلاگش بازگو مىکند ... هر چند من و او آبمان در يک جوب نمىرود اما بايد اعتراف کنم که حرفهايش انسان را براى مدتى به فکر فرو مىبرد و معادلات گذشته را به هم مىريزد. هر چند پس از ساده کردن صورت و مخرج، دوباره معادلات به سرجايشان باز مىگردند!
می نویسم چون . . .
بعد از اين همه مدت، هنوز متوجه نشدهام که نازنين براى چه (و شايد براى که) مىنويسد! چند مطلب اخير وبلاگش را خواندهام و بايد بگويم خوانندهى جديد نوشتههايش هستم. گذشته از اينکه اون علاقهى وافرى به کشت و کشتار و خون و خونريزى و اين حرفها دارد، خواننده را با خود بجايى که مىخواهد مىکشاند ... در واقع اون نيز از قوهى تخيل و فضاسازى بسيار بالايى برخوردار است و بنظرم مىتواند داستاننويس ماهرى شود اگر در مسير درست و صحيحاش گام بردارد. در ضمن خطوط پايانى نوشتههايش را نيز کنجکاوانه مىخوانم زيرا انسان فضولى هستم!
بتازگى خوانندهى اين وبلاگها نيز شدهام و چون همگى به اتفاق به گونهاى مىنويسند که خوراک بنده هست، حيفمان آمد نامى نيز از آنها برده نشود تا باشند که رستگار شوند:
Diis.ignotis
حرف زيادى
NIGHT MARISH
هاشورهایی که همهی صفحه را سیاه کرد !!!
اميد مىرود، اين مطلب ما را بر آن دارد که پُستهاى عقب افتاده دوستان را جبران کنيم!